هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

هلیا همه هستی من

9 ماهگی گل گلدونم

  گل دسته مامانی امروز ماهه شدی الهی من قوربونت بشم یه دو هفته ای میشه که دَ دَ می گی و دوسه روزم هست که گاهی ماما می گی و منم غش می کنم و کلی ذوق زده می شم انگار هیشکی غیر از من مامان نیست خیلی خوب از یه جایی می گیری بلند می شی و خیلی راحت وحرفه ای میشینی تا لوست می کنم تو هم کم نمی ذاری و کلی خودتو لوس می کنی از پوشیدن کاپشن و عوض کردن پوشکت نفرت داری تا می خوام پوشکتو عوض کنم دو سه بار از دستم فرار می کنی و منم می شم مامان بد وکلی نق می زنم غذاهایی که می خوری شامل شیر سوپ ماهیچه فرنی با طعمهای موزی خرمایی وبادام سیب زمبنی سرخ کرده و آش و زرده تخ...
17 آبان 1390

دلبریای نفسم

برا باباجی چنان دلبری می کنی که نگو تا عزیز میگه مهدی به در نگاه می کنی و منتظر می شی بابایی بیاد بابایی هم که نگو ضعف می کنه وقتی براش دلبری می کنی عین یه گربه کوچولو از سر و کولش بالا میری و اونم تورو می زاره رو شونه هاشو تو خونه می چرخونه و تو هم غش غش می خندی و برات این شعرو می خونه هلیا خانوم گل دسته روی گلا نشسته خلا صه پدر و دختر برا همدیگه نوشابه باز می کنید دلتون برا همدیگه ضعف میره   مثل گربه میافتدی دنبالمو می پیچی به پاهام تا بغلت کنم عاشق او لحظه ام که از اداره بیام خونه و تو بادیدن من ذوق بکنی بعد تا میرم دستامو بشورم و بیام بغلت کنم تو این فاصله گریه می کنی و با اجازتون منم از این گریه ات چنان عشقی...
2 آبان 1390
1